آخ آخ چقدنازه....

یه دختر

وباز حرف هایم را درمیان بازوان بی کسیم پنهان می کنم که نکند مردم این آبادی حرف هایم به تاراج برند

که نکند مردم این آبادی بفهمه ند رازهایی که برایشان دلیلی برای فراموشی خدا باشند .....

گاهی قدم هایی که برمی دارم ازمن بزرگترن ....پاهایم نمی توانند تحمل سنگینی نگاه های معنی دار

راداشته باشند

حتی نفس هایم راهم باید سهمیه بندی کنم که نکند دراین بزن بزن های زندگی کم بیارم درجلوزدن از دیگران

...گوش هایم را می گیرم آخر این مردم عادت ندارن پای حرف هایش بمانند .نشنوم بهتراست....

اصلا چه خوب می شد حواش های آدمی روشن خاموش شدنش دست خود آدمی بود...

زیبایی های زندگیم باید پنهان کنند مردم این آبرادی حریصند دردل شکستن...در به تاراج...بردن.....

درکل باید همانند مدادی باشم که با خواست مردم بکشم خطوط این زندگی در سراسریه..این دنیا....

 

 

 

 

 

هرکی هرعنوانی که دوس داره بذاره

نه عنوانی واسه این پستم دارم ونه میدونم درمورد چی باید بنویسم ینی دقیقا حالی که

اکثره ما تواین دنیا بهش دچارریم نه میدونیم چی می خوایم ونه به  چیزی که هستیم قانعیم

بازم مغزم پرسوالای بی جوابه جوابی براشون ندارم چون وقتی می بینم هرکسی هرکسی با فکرومنش

 خودش نه اونی که واقعا هست به سوالم جواب میده به این نتیجه میرسم که نداتنستن عیب نیست پرسیدن

عیب هست!!!!!!!

هرازگاهی باید خودمونو هوشیار کنیم به این که بیدار شیم و ببینیم داریم چیکار می کنیمو واقعا کجاییم....

تویه وب نظرسنجی بود که وقتی شب می خوابی به چی فک می کنی؟یکی ایز گزینه هاشم این بودکه به

روزی که گذروندم فکرمی کنم....دیدم آره فک می کنم ولی بی هدف به اینکه خدایا امروز گذشته ولی

خواهشا لطفا فردامم امروزم  نباشه ولی به این فک نمی کنم یا فکرنمی کنیم که مگه چیکار کردیم که که آرزو می

کنیم که فردامون به این بدی نباشه......همه آدما پاک معصوم اما من معصوم نیستم ...نمیتونم برای هرکسی

آرزوی خوشبختی کنم منی که حتی رفیقم ازدسم ناراحته ...منی که حتی غرورم خودمو شکست داده....

منی که حتی نمی تونم بارفیقم حف بزنم و ازدلش دربیارم چرا باید بخوام فردامم عین امروزم باشه؟

نمیدونم فقط منم یا هستن کسایی عین من که درسته مغرورن ...درسته نچسبن...درسته نارفیقن....

واحده دورویی پاس نکردن ...وقتی ازکسی بدشون بیاد وقتی کسی کاره افتضاح کنه...نمی گم بد چون هه همه

خوبیم...وقتی کسی بدباشه نمی تونن باهاش خوب باشن ..نمیتونن خنده ای رو که حقشون نیستو نشون بدن

واسه همین میشن آدم بده که کل مردم گیرشون میشه این آدما...که بقیشم واویلا....

دلم بدجورگرفته رفیق ..ازکسایی که گرفته که اعتمادو احترامو با بردگی اشتباه می گیرن ...دلم ازکسی گرفته

که عین آب خوردن تهمت می زنه ...عین رانی تیکه هاشم قورت میده....میدونم زندگی بالاپایین زیاد داره

میدونم...اما جاده آسفالتم داره؟داره جاییرو که بشه با خیال راحت بدون ترسیدن ازمکرو حیله و نارو زدن وزمین

خوردن بشه قدم برداشت؟فقط یه نفر هست که حرفای منو می فهمه که خدارو شکر اونم زیادی در طالعم

که ...بیخیال.....

یه دختر.

ی.د

ادمیست دیگر....


....وباز حرف هایم....


حرف حرف حرف....نوعش مهم نیست حرف زدن بلدباشی یابهتربگویم خوب حرف زدن بلدباشی آدم مهمی می شوی

اگربلدباشی باحرف کسی رابرده   کنی مردمی شوی...اگربتوانی باحرف هایت به آن بالاهابرسی مهم ترمی شوی

اگرحرف زدن هایت شیرین باشدمعشوقه می شوی واگربلدنباشی تنها می شوی....اگربلدباشی کسی راشاید

برای سرگرمی دوست داشه باشی که دیگرکامل کاملی....درست می شوی انسان امروزی...حس خوبیست..نه؟

انسان های امروزی حرف می زنند زیادهم حرف می زنندآنقدرکه بقیه هم جنسانشان  بدنبال شمارش کلماتشان درروزهستند

رکوردمی زنن دربیشترین کلمات مورداستفاده...هه چقدرخوب....کسی بدنبال حرف هایی که می گویدنیست اصلایادش نمی آیدچه

گفته به که گفته؟تکذیب می کندبه همین راحتی.....کسی اینجانیست نوع زندگیش رابه من هم آموزش دهد؟

کسی پیدامی شودیادبدهدانسان امروزی باشم؟....ببخشیدیادم نبودانسان های امروزی چندرنگی اند

حرف هایم راهم تکذیب می کنن...زیراهمه پاکندمگراینکه خلافش ثابت شود ...و غیرممکنی است که هیچوقت

ممکن نمی شود.

احساسم

یا امام حسین

پیامکهای  محرم




محرم

اشك چشم


چشمهايم پر ز اشك شد

سینه ام سوخت،

دلم غم آمد
دیده ام اشک ز ماتم آمد
سببِ با دل پرخونم پرسیدم
چه شده است .............

مادرم گفت محرم آمد

...

چه سخت است تنها متولد شدن.....تنها زندگی کردن....

و .....تنها مردن...!!!

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

یه دختر

خط پایان نزدیکه!!!

...

من کیم؟!تو کیستی؟!
یـــــــک دختـــــــر بهــــــــــــــمنــــی ام...!
دختر بهمنی را نمی شود درک کرد..
دختر بهمنی را نمی شود فهمید...
دختر بهمنی را نمی توان شناخت...
دختر بهمنی را نمی توان عوض کرد...
دختر بهمنی را حتی نمی شود فراموش کرد...
دختر بهمنی را فقط می توان عمیــــــــــــــــــق دوســت داشت....♥فهمیدی ؟!همین خنده های ساده ی بهمنی هاست وقتی با تمام غصه هایشان میخندند
تا از تمام غصه هایمان رها شویم
وقتی که می خندنددنیا به احترام خنده اشان سکوت می کند
آسمان آبی تر می شودو لحظه هایمان بی نهایت بار تکرار می شود
قوی ترین حسی که یه زن بهمنی همیشه به مردش میده
اینه که بهش افتخار میکنه با تمام کمبوداش......
ما بهمنی ها ناخواسته همیشه متهمیم؛
به خاطر سکوت‌مان،
کتاب خواندنمان،
کاری به کار کسی نداشتن‌مان،
خلوت‌مان،
اتاق‌مان،
استراحت‌مان،
روی پای خود ایستادن‌مان،
دوست داشتنمان!
گویی جان میدهیم برای اتهام بستن و از همه بدتر این‌که زود فراموش میشود خوبی هایمان...حسود!!!
باید مواظب آدمای حسود بود،
اینجور آدما نمی تونن دیوار بلند و زیبای زندگی دیگرون رو ببینن به همین دلیل دنبال یه آجر لق تو این دیوار می گردن
تا زندگیشون رو فرو بریزن و از روش ردشن...

 

....

اگر تنهاترین شوم باز خدا هست

او جانشین همه نداشتن هاست

نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند.  

 

...

اون آقایی که الان نظرخصوصی داد بخونه....

عاشقی نه درهوس جای می گیردنه رویاست نه پایانی دارد.....عشق مست می کند  عاشق رادربرابرمعشوقش

بی هیچ شرابی ...عشق تمام وجود رابرای خود می کند...عاشق تمام دنیارااو می بیندو بس.....

عاشق تنها اورازیبا می بیند ونفس هایش رابه عشق یارمی کشد...زندگی راآرام می کند .....رام می کند...

تا معشوقش آرام باشد...عشق عاشق راازنومتولدمی کند ازمادری که تمام نفس هایش را باشکرمی کشد

شکرکردن ازکسی که معشوق را برای او آفرید.....عشق تعلیم دهنده ی گذشت دهد...معلم

صبروشکیباییست...

به این می گن عاشقی البته ازنظرمن...

 

 

...

زن ناله می کند. مرد پشت در اتاق انتظار می کشد. ناگهان صدای گریه. بی تابی مرد بیشتر می شود. منتظر است. نهایتا در اتاق روی پاشنه میچرخد و قابله با صدای ضعیفی: متاسفم فرزند شما دختر است!!
اَه لعنت به این شانس... حال چگونه تا آخره عمر این ننگ رو با خود یدک بکشم؟!
این داستان مال سال های دور است... خیلی خیلی دوووور ... .

***
این روزها که مادران از ماه چهارم بارداری مژده آمدن دختری ناز را می گیرند شروع می کنند به خریدن لباس های صورتی رنگ و گل سرهای رنگارنگ و جور وا جور... دل تو دل پدرها نیست ، که قرار است دختری ناز و عروسک در بغل هر روز صبح آنها را در آغوش کشیده و صبح به خیر بگوید.

سال اول با شیرین زبانی هایش سرگرمشان خواهد کرد با قهر کردن ها و لوس کردن ها حرفش را به کرسی خواهد نشاند.

وای که چه قدر لذت بخش است پوشاندن دامن چین چین کوتاه با جوراب شلواری سفید و کفش های عروسکی صورتی رنگ به این فرشته آسمانی!

دختر می شود سنگ صبور پدر و همدم مادر.
پدرها عاشق صورت نشسته و سیاهی زیر چشم و موهای ژولیده اول صبح آنها میشوند. وقتی از جلوی در اتاقشان می گذرند عاشق این جمله که : وای بابا یه لحظه صب کن لباسم رو عوض کنم.

اولین تجربه های آشپزی اش را که نگو... یک وعده گرسنگی ست در واقع! اما می ارزد به تمام غذاهای لذیذ رستوران های معروف!
قد می کشد، بزرگ می شود، یاد می گیرد چطور از ماتیک های مادرش استفاده کند، زیباتر می شود... و در نهایت می شود سنگ صبورت،همدمت،غمخوارت... .

 
روز دختر مبارک!

 

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

"دکتر علی شریعتی"

(آدمی)

آدمی پادراین زمین گذاشت که درک کندبفهمد زندگی کندوبه بهترین هایی که حقش است دست یابد

اماچرادرحالی که راه رامی دانست بدان راه نرفت وراهی رابرگزیدکه نه سخن عقل بود ونه حتی

دلش بدان رابیگانه بود؟

آدمی به دنبال عرش بودازهمان مراحل اولیه حیاتش بدنبال راهی برای سعادت خویش بود اما هرلحظه

ازسعادت درورمی گشت زیراراهی که می رفت به طرف سعادت نبود پوچی محض بود ....سرابی بیش نبود

امااوبااینکه این رامی دانست قبول به شکست نبودزیرااوآدم بود موردسجده فرشتگان الهی قرارگرفته بود

مگرمیشداعتراف به اشتباه کند...؟!!

آدمی آنقدردراین راقدم گذاشت که حتی باخودبیگانه گشت تنهاشدزیراهم قدم هایش رادردوراهی زندگی

جاگذاشت وتنهایی را برگزید قبول اشتباه برایش سخت بود تصمیمش راگرفته بودمی خواست همه چیز

وهمه کس رافراموش کند اما چگونه نمی دانست....اوبه خودش هم دروغ گفت زیراباخایادآوری خاطره ها

ضربان قلبش تندمیشدامااو عشق راندیدگرفت قلبش راسنگ کردو تنهایی تناها همدمش شد..

آدمی قدم هایش سریع و بزرگتربرداشت که به آخره خط راه خویش برسد به همه ثابت کند که راهش

اشتباه نبود که ثابت هم قدم های سابقش اشباه رفتند اما درمقابلش فقط سراب خوشبختی

بودکه خودنمایی میکرد....

آدمی اندکی درنگ کرد کمی آسوده نشست فکرکرد...خسته شدازراه رفتن طلب یارکرداماچه کسی

پاسخ گویش بود؟اوخودرابه این نسل رسانداوشدالگوی نسل ما ...اوشدپیوندماو زندگی یاشایدهم پیوندما

و تباهی ...این نسل و آدمی عشق راکشتیم ..حسرت ها همدم ماشدندوتنهایی تنهایاربی کسی هایمان

شدولی ای کاش آدمی به اشتباهش اعتراف می کردکاش حداقل به آینده ای پیش روداشت فکرمی

کرد...کاش...

...

زمانی که کودک بودم حسرت خواهری رامی خوردم که دیگرکسی مواظبش نبودکه زمین نخورد..که دستش رابگیرد

 

حسرت ادم بزرگ هایی رامی خوردم که هرچه می خواهندمی خرن و هرکاری دلشان بخواهدانجام میدهند

حسرت دنیایی رامی خوردم هنوزبرای من بزرگ بودزیرامن کودکی بیش نبودم ولی هرچه که بودطالب آن دنیا

بودم...طالب قدهای بلند...خواهان تنهابودن ودیده نشدن....دنیای کودکی خودرانمی دیدم زیرااحساس می کردم

خسته کننده است باخودمی گفتم نمی شودباعروسک هایم دنیایم رابسازم این جابرای من تنگ است

من دنیای آدم بزرگ هارامی خواهم ...ولی آن روزهانمی دانسم که من بهترین دنیارادارم که همین

آدم بزرگ ها خواهان برگشتن به آن هستن...زندگی گذشت ...عمرگذشت...کودکی گذشت و وارددنیایی شدم

که بی صبرانه منتظرش بودم ....این  دیگرخواب نبودمن بزرگ شده بودم ویکی ازهمین آدم بزرگ ها بودم

ولی درکودکی کسی به من نگفته بودکه بزرگ بودن...بزرگ شدن تاوان داردهمانندبچگی بازی نیست

عروسک هایش واقعی هستن ...عروسک هایش توهستی...کسی به من نگفته بوداینجازخم هایش همانند

کودکی نیست که بابوس مادروآغوشش التیام یابد...کسی به من نگفته بودشکستن های اینجاکمرشکن

است سخت می شوددوباره ایستادوسیاهی جاده راپشت سرگذاشت...ولی باهمه ی این ندانستن ها

و نگفتن ها من وارداین دنیاشدم والان جزیی  ازاین دنیاهستم پس بهتراست سعی کنم زخم نخورم ..نشکنم.

گرگ نباشم ولی تامی توانم زندگی را و جاده ی زندگی رابه میل خود هدایت کنم تاطی شود...

نبایداجازه دهم که زندگی این آدم بزرگ ها مراافسارگریخته کند..بایدببینم که هستم....چه می خواهم

و مقصدم کجاست..کاش درکدوکی هایم به اندازه ی کافی کودکی میکردم زیرااین دنیابازگشت ندارد....

 

...

همین الان بعدازبسی فک کردم تصمیم کمیته ی انضباطی که متشکل ازقلب...مغز....و..حالابقیش مهم نیس

این جانب می باشد فضای وب دچارتغییری اندکی خواهدشدوکمی دراین ماه ازغم دورخواهیم شد...

آرزوی سعادت برای همه ی دوستان ...البته احتمال داره نظرکمیته ی انضباطی عوض شه دعاکنین اینجورنشه

یه دختر.

 

...

این ماهومی گن مهمونی خداوهمه دعوتن ولی فک نکنم همه دعوت باشن...بااینکه روزه هستمودلم می خوادمهمونش باشم

 

ولی بازباخودم می گم خدامنومی خوادچیکاراین همه بنده ی خوب چه خیری دیدم...چه خیری دیده....

ولی دعامفته و حرف زدن مفت...

خدایاتوواین ماه عزیزهمه روبه خواستشون برسون...نذارزندگی هرروزشون عذاب باشه...خدایانذارزندگی

فقط تاخ باشه...خدایابه حق این  ماه که بنده هات مهمونتن...بذارخیلی خوب مهمونیشون تموم شه

خدایاعشقوبه این دنیانشون بده...بی اعتمادی ..نکشی کشتموازهمه دورکن...خیلی دلاهست که دردداره

خیلی ازبنده هات هسن که فقط تومی تونی کمکشون کنی کمکشون کنو نذاربشن من.....خیلی ازبنده...هستن

که ازت ناامیدن ناامیدترشون نکن...خدایاکرمتوشکر.هرروزمون نذارباتلخی باشه...هرکی یکی رودوس داره نمیتونه

باهاش باشه  خودت راهشونواسون کن..خدایابه بقیه بنده هات نگاه کن..آمین.

 

 

 

36


35

نگرانم

33


32

گاه عاشقی و عاشق بودن رادوست دارم آنقدرکه عاشق عاشقانه ها می شوم

گاه عشق راسرانجام تلخی می دانم که جزتباهی عمرناچیز  بهره ای نخواهیم برد

گاه عشق راپایه ی زندگانی میدانم وبسیارمی ستایمش وآرزوی عشق می کنم

گاه دیوانه وارعشق راپوچ می پندارم تلخ میدانم همانندتلخی زهر

نمیدانم کدامین دیدگاهم رابایدبپذیرم ویانمیدانم عشق چگونه است

نمیدانم آیاعشقی که من می بینم معنای دیگری هم می تواندداشته باشد آیاعشق چیزی ماورای

این دنیای فانیست؟

عشق چیست؟

30

الان شبیه کسایی هستم که هیچ حسیرودرک نمی کنم کاش الان خواب باشم کاش خبری که شنیدم دروغ باشم

کاش خدادیگه اینوواسم نخواد کاش برایبارم شده دنیاواقعی نباشه...اگه واقعی باشه چی...حتماواقعیه که همه

می گن ...واااای خدا بسه بسه بسه....خدایامن که باهات کاری ندارم پس این چیه....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هروقت تصمیم گرفتم این زندگی کوفتیروخوب ببینم بایه چیزی زده تووووسرم می خوام دیگه هیچوقت ازقفس تنهاییم

بیرون نرم تادوباره لین خبرونشنوم....الان خوبم مثل مادربزرگم که می گفت خوب بود ولی می گویند مرد...

29

دنیای دستها

دنیای دستها ، از هر دنیایی بی وفاتر است !!!


امروز دستهایت رامیگیرند ،
غرق عادت كه شدی 

همان دستها را برایت تكان میدهند

28

سهمیه هوای من هم برای تو !!!


برای نفس نفس زدن در آغوش او لازمت می شود عزیزم !!!

27

متاسف شدم وقتی مردی مـُـرد !!!


هنگامی که زنش را ، در آغوش غریبه روی تخت دید.

متاسف شدم وقتی ، زنی ، شوهرش را دوست نداشت ، اما بچه دار شد...!!

متاسف شدم وقتی ،پسری، معشوقش را به خاطر پول ، از دست داد...!!

متاسف شدم وقتی ، زنی ، شوهرش را دوست نداشت ، ولی به خاطر بچه هایش ماند...!!

متاسف شدم وقتی ، مردی ، ناموسش را ، به خاطر مواد، به حراج گذاشت...!!

متاسف شدم وقتی ، جوانی ، ایمانش را بخاطره پول ، از دست داد.

متاسف شدم شدم شدم
تا همه چیز برایم دیگر عادی شد
.

26

25

(امشب حس هیچیروندارم هیچی...)

خجسته باد بزم قدسیان در صبحی که آفتاب زمین و آسمان به زیر

سقف خانه نرگس طلوع می کند.