
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت 19:50 توسط یه دختر
|

که نکند مردم این آبادی بفهمه ند رازهایی که برایشان دلیلی برای فراموشی خدا باشند .....
گاهی قدم هایی که برمی دارم ازمن بزرگترن ....پاهایم نمی توانند تحمل سنگینی نگاه های معنی دار
راداشته باشند
حتی نفس هایم راهم باید سهمیه بندی کنم که نکند دراین بزن بزن های زندگی کم بیارم درجلوزدن از دیگران
...گوش هایم را می گیرم آخر این مردم عادت ندارن پای حرف هایش بمانند .نشنوم بهتراست....
اصلا چه خوب می شد حواش های آدمی روشن خاموش شدنش دست خود آدمی بود...
زیبایی های زندگیم باید پنهان کنند مردم این آبرادی حریصند دردل شکستن...در به تاراج...بردن.....
درکل باید همانند مدادی باشم که با خواست مردم بکشم خطوط این زندگی در سراسریه..این دنیا....