(آدمی)
اماچرادرحالی که راه رامی دانست بدان راه نرفت وراهی رابرگزیدکه نه سخن عقل بود ونه حتی
دلش بدان رابیگانه بود؟
آدمی به دنبال عرش بودازهمان مراحل اولیه حیاتش بدنبال راهی برای سعادت خویش بود اما هرلحظه
ازسعادت درورمی گشت زیراراهی که می رفت به طرف سعادت نبود پوچی محض بود ....سرابی بیش نبود
امااوبااینکه این رامی دانست قبول به شکست نبودزیرااوآدم بود موردسجده فرشتگان الهی قرارگرفته بود
مگرمیشداعتراف به اشتباه کند...؟!!
آدمی آنقدردراین راقدم گذاشت که حتی باخودبیگانه گشت تنهاشدزیراهم قدم هایش رادردوراهی زندگی
جاگذاشت وتنهایی را برگزید قبول اشتباه برایش سخت بود تصمیمش راگرفته بودمی خواست همه چیز
وهمه کس رافراموش کند اما چگونه نمی دانست....اوبه خودش هم دروغ گفت زیراباخایادآوری خاطره ها
ضربان قلبش تندمیشدامااو عشق راندیدگرفت قلبش راسنگ کردو تنهایی تناها همدمش شد..
آدمی قدم هایش سریع و بزرگتربرداشت که به آخره خط راه خویش برسد به همه ثابت کند که راهش
اشتباه نبود که ثابت هم قدم های سابقش اشباه رفتند اما درمقابلش فقط سراب خوشبختی
بودکه خودنمایی میکرد....
آدمی اندکی درنگ کرد کمی آسوده نشست فکرکرد...خسته شدازراه رفتن طلب یارکرداماچه کسی
پاسخ گویش بود؟اوخودرابه این نسل رسانداوشدالگوی نسل ما ...اوشدپیوندماو زندگی یاشایدهم پیوندما
و تباهی ...این نسل و آدمی عشق راکشتیم ..حسرت ها همدم ماشدندوتنهایی تنهایاربی کسی هایمان
شدولی ای کاش آدمی به اشتباهش اعتراف می کردکاش حداقل به آینده ای پیش روداشت فکرمی
کرد...کاش...