زمانی که کودک بودم حسرت خواهری رامی خوردم که دیگرکسی مواظبش نبودکه زمین نخورد..که دستش رابگیرد

 

حسرت ادم بزرگ هایی رامی خوردم که هرچه می خواهندمی خرن و هرکاری دلشان بخواهدانجام میدهند

حسرت دنیایی رامی خوردم هنوزبرای من بزرگ بودزیرامن کودکی بیش نبودم ولی هرچه که بودطالب آن دنیا

بودم...طالب قدهای بلند...خواهان تنهابودن ودیده نشدن....دنیای کودکی خودرانمی دیدم زیرااحساس می کردم

خسته کننده است باخودمی گفتم نمی شودباعروسک هایم دنیایم رابسازم این جابرای من تنگ است

من دنیای آدم بزرگ هارامی خواهم ...ولی آن روزهانمی دانسم که من بهترین دنیارادارم که همین

آدم بزرگ ها خواهان برگشتن به آن هستن...زندگی گذشت ...عمرگذشت...کودکی گذشت و وارددنیایی شدم

که بی صبرانه منتظرش بودم ....این  دیگرخواب نبودمن بزرگ شده بودم ویکی ازهمین آدم بزرگ ها بودم

ولی درکودکی کسی به من نگفته بودکه بزرگ بودن...بزرگ شدن تاوان داردهمانندبچگی بازی نیست

عروسک هایش واقعی هستن ...عروسک هایش توهستی...کسی به من نگفته بوداینجازخم هایش همانند

کودکی نیست که بابوس مادروآغوشش التیام یابد...کسی به من نگفته بودشکستن های اینجاکمرشکن

است سخت می شوددوباره ایستادوسیاهی جاده راپشت سرگذاشت...ولی باهمه ی این ندانستن ها

و نگفتن ها من وارداین دنیاشدم والان جزیی  ازاین دنیاهستم پس بهتراست سعی کنم زخم نخورم ..نشکنم.

گرگ نباشم ولی تامی توانم زندگی را و جاده ی زندگی رابه میل خود هدایت کنم تاطی شود...

نبایداجازه دهم که زندگی این آدم بزرگ ها مراافسارگریخته کند..بایدببینم که هستم....چه می خواهم

و مقصدم کجاست..کاش درکدوکی هایم به اندازه ی کافی کودکی میکردم زیرااین دنیابازگشت ندارد....