لیوان شکسته....

سلام خدا....

خیلی از رابطه ها تو دنیا برا اساس تصمیم و دید قلب  انجام می گیره و عقل هیچ دخالتی تو اکثر

رابطه ها که می تونه رکن اساسی باشه نداره....بخاطره همین وقتی تو یه رابطه ای چه

عاشقانه چه دوستانه چه رفاقتی خللی ایجاد میشه چیزی  ک بیشترین آسیب رو می بینه حیاتی

ترین قسمت وجود ادمی ینی قلبشه ...قلبی که چه لحاظ معنوی چه دنیایی آسیب بهش ناشی

از شکست به اثبات رسیده....درواقع قلبی که می شکنه مثل یه لیوان ترک خورده س پابرجاست

ولی ترک خورده ولی نباید بداریم بشکنه....خیلی از آدما تواین دنیا قلب آدم جوری به درد می آرن

که نه توان مقابله هست نه توان کنار کشیدن می مونی و میگدری ...ولی چه گدشتنی درواقع از

خودت می گذری نه آدمایی که با تمام وجود کل معادلات ذهنیتو بهم می زنین و ازتو انتطاره

منطق دارن....انتظاره منطقی رو دارن که خودشون در کمال خونسردی و با دلایل احماقه لهش

کردن ولی از تو انتظاره منطق دارن...

آدمی که یه عمر سره چیزایی که قبولشون داره می جنگه حرف می زنه و ساکت نیست ولی

وقتی یهو می گدره یهو ساکت می شه یهو مطیع میشه ین مرگ تمامی حرفا،کلمات،عواطف

،ینی مرگ تمامی معادلات مغزی این آدم...واونوقته که باید نگران بود باید نگران بود...

خیلی از ماها انتظاره تغییر نداریم ولی تغییر می وکنه درست از کسی که خیلی قبولش داری

باید انتظاره شکستنم داشته باشی ،آدمی که یه عمر نشکسته یه عمر پشتت بوده نباید بهش

تکیه کرد هیچ وقت چون همون آدم یروزی به همه ی کارهای احمقانه و شکستناش اسم منطق

میداره و جلوت ظاهر میشه و انتظار داره عاقلانه رفتار کنی ...هه

تو دنیا هیچ وقت ،هیچ وقت نباید به کسی تکیه کرد حتی به رفیقی که از روح وجودتون به شما

نزدیکتره...چون بدترین شکستن قلبو تو نقطه نقطه ی بدنتون احساس می کنین وباید با منطق

رفتار کنین ...چون ادمی که بروزی منظق شمارو برا زندگی زیره سوال می برده و از شما

تقاضای احساس داشته الان منطق می خواد ...و چه پستنند انسان هایی که هزارن آدمی در

وجود خود جای داده اند....

.........

حرف...

 

 

سلام خدا...

آدمی گاهی در یک لحظه یک تصمیم اشتباه میگیرد و یک عمر در یک  اشتباهش دستو پا می زد و همه ی این یک بار ها بار دومی برای جبران ندارد ....

آدمی گاهی باید بکند از خاطرات از متعلقاتش برای ساختن آینده برای آبادی حال برای شیرینی گذشته اما نمی تواند دل بکند تمام کند دل بستگی های پوچش را برای نهایت آرزوهایش و این زمانی است که فقط به فرمان دل جلو می رود ..

آدمی گاهی ففط اندک زمانی میخواهد برای جبران برای سساختن برای ماندن برای تمام نشدن اما زمانی در اختیارش نیست  و این درحالی است که هم نوعانش بفور زمان ها را پشت هم به فنا می دهند بدون انکه بدانند کسی جایی برای اندکی از این زمان جانش را در دست گرفته است...

آدمی گاهی از همه ی آدم های اطرافش قطع امید می کند و هیچ چشم داشتی از آن ها ندارد و این زمانی ست که تمام توانش به تحلیل رفته است آنقدر ک فهمش ب تمسخر کشیده شد و آنقدر فاصلا میبیند بین خودش و دیگران و ناچاار البته ناچاار باید هزار رنگ شود تا هم رنگ جماعت گردد...

آدمی گاهی ....هیچ ...آدمی گاهی حتی نمی خواهد کلامی بر زبان بیاورد واین زمانی ست ک رو به نیسیتی پیش می رود...