حرف...
سلام خدا...
آدمی گاهی در یک لحظه یک تصمیم اشتباه میگیرد و یک عمر در یک اشتباهش دستو پا می زد و همه ی این یک بار ها بار دومی برای جبران ندارد ....
آدمی گاهی باید بکند از خاطرات از متعلقاتش برای ساختن آینده برای آبادی حال برای شیرینی گذشته اما نمی تواند دل بکند تمام کند دل بستگی های پوچش را برای نهایت آرزوهایش و این زمانی است که فقط به فرمان دل جلو می رود ..
آدمی گاهی ففط اندک زمانی میخواهد برای جبران برای سساختن برای ماندن برای تمام نشدن اما زمانی در اختیارش نیست و این درحالی است که هم نوعانش بفور زمان ها را پشت هم به فنا می دهند بدون انکه بدانند کسی جایی برای اندکی از این زمان جانش را در دست گرفته است...
آدمی گاهی از همه ی آدم های اطرافش قطع امید می کند و هیچ چشم داشتی از آن ها ندارد و این زمانی ست که تمام توانش به تحلیل رفته است آنقدر ک فهمش ب تمسخر کشیده شد و آنقدر فاصلا میبیند بین خودش و دیگران و ناچاار البته ناچاار باید هزار رنگ شود تا هم رنگ جماعت گردد...
آدمی گاهی ....هیچ ...آدمی گاهی حتی نمی خواهد کلامی بر زبان بیاورد واین زمانی ست ک رو به نیسیتی پیش می رود...