X
تبلیغات
حرف های یه دختر

حرف های یه دختر
کاش تنهایی نبودکاش انسان ها به انسانیتشان پایبندبودند....

آدمی پادراین زمین گذاشت که درک کندبفهمد زندگی کندوبه بهترین هایی که حقش است دست یابد

اماچرادرحالی که راه رامی دانست بدان راه نرفت وراهی رابرگزیدکه نه سخن عقل بود ونه حتی

دلش بدان رابیگانه بود؟

آدمی به دنبال عرش بودازهمان مراحل اولیه حیاتش بدنبال راهی برای سعادت خویش بود اما هرلحظه

ازسعادت درورمی گشت زیراراهی که می رفت به طرف سعادت نبود پوچی محض بود ....سرابی بیش نبود

امااوبااینکه این رامی دانست قبول به شکست نبودزیرااوآدم بود موردسجده فرشتگان الهی قرارگرفته بود

مگرمیشداعتراف به اشتباه کند...؟!!

آدمی آنقدردراین راقدم گذاشت که حتی باخودبیگانه گشت تنهاشدزیراهم قدم هایش رادردوراهی زندگی

جاگذاشت وتنهایی را برگزید قبول اشتباه برایش سخت بود تصمیمش راگرفته بودمی خواست همه چیز

وهمه کس رافراموش کند اما چگونه نمی دانست....اوبه خودش هم دروغ گفت زیراباخایادآوری خاطره ها

ضربان قلبش تندمیشدامااو عشق راندیدگرفت قلبش راسنگ کردو تنهایی تناها همدمش شد..

آدمی قدم هایش سریع و بزرگتربرداشت که به آخره خط راه خویش برسد به همه ثابت کند که راهش

اشتباه نبود که ثابت هم قدم های سابقش اشباه رفتند اما درمقابلش فقط سراب خوشبختی

بودکه خودنمایی میکرد....

آدمی اندکی درنگ کرد کمی آسوده نشست فکرکرد...خسته شدازراه رفتن طلب یارکرداماچه کسی

پاسخ گویش بود؟اوخودرابه این نسل رسانداوشدالگوی نسل ما ...اوشدپیوندماو زندگی یاشایدهم پیوندما

و تباهی ...این نسل و آدمی عشق راکشتیم ..حسرت ها همدم ماشدندوتنهایی تنهایاربی کسی هایمان

شدولی ای کاش آدمی به اشتباهش اعتراف می کردکاش حداقل به آینده ای پیش روداشت فکرمی

کرد...کاش...

+ تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 | ساعت15:19 | نويسنده یه دختر |



بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !

اما از چشـــــم هایشان معلوم است که اشکــــی به بزرگی یک سکــــوت

گــــوشه ی چشمشان به کمیــــــن نشسته...


+ تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 | ساعت14:24 | نويسنده یه دختر |


حرفام واسه این وب زیادی سنگینه.


ادامــه مطلــب

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 | ساعت20:2 | نويسنده یه دختر |


مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 | ساعت19:50 | نويسنده یه دختر |


چه حس خوبیه




+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 | ساعت19:36 | نويسنده یه دختر |



مـــــــا،

نســـــلــܨ هستیم کــــہ،

بهـــــــترین حــــــــرفهــــــاـܨ زندگــــــیمون رو نگفتیـــــم…

تایــــــپ کردیـــــــــم...!


+ تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 | ساعت22:9 | نويسنده یه دختر |


بازي شروع شد... دويدم... دست و پا زدم...

غـرق شدم... دل شکستـم... عاشق شدم...

بيرحم شدم... مهربـان شدم... بچـه بودم...

بزرگ شدم... پير شدم... بازي تمـام شد...

زندگي را باختم


+ تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 | ساعت21:58 | نويسنده یه دختر |


روی قبرم بنویسید مسافر بودست ، بنویسید

كه یك مرغ مهاجر بودست

. بنویسید زمین كوچه سرگردانی ستو دراین معبر پرحادثه عابر بودست... 


+ تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 | ساعت20:36 | نويسنده یه دختر |


من نه عاشق هستم ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!!

من خودم هستم ویک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد و خدا میداند

سادگی از ته دل بستگی ام پیدا بود من نه عاشق بودم و نه الوده به افکار پلید!!

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید


+ تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 | ساعت19:20 | نويسنده یه دختر |


یکی از مشغله های فکری من تو اینترنت اینه که
وقتی یکی جمله “بی خیال باو” رو مینویسه منظورش از “باو” چی هست !؟
ینی چی آخه ؟ میخواد بگه بی خیال بابا ؟ ینی میخواد محاوره ای بنویسه ؟
چه ربطی به باو داره !؟
خواهشن اساتید ادبیات فارسی بیان پاسخگو باشن


مشکلات از جایی شروع شد که

به هر کی گفتیم نوکرتیم فکر کرد واقعاً اربابه !


بنی آدم ابزار یکدیگرند / در اسگل کردن ز هم برترند
چو عضوی به درد اورد روزگار /  دگر عضوها را خنده و هار هار . . .
شاعر معاصر

خیلی دوست دارم به یکی بگم این دروغایی که میگی راستن !؟

هـــــــــی فلانــــــــی؛
تــو را مـن “تــــــــو” کـــردم، وگرنــه کــلمه ی “هوی” هــم زیــادت بــود
واســه مــن “شــما شــما” نــکـن

خــــــــدایا ! ! !
یا خیــلی برگردون عقب یا بــزن بره جــلو!
اینــجای فیلم زنــدگیم خیــــــلی خش داره …


رفیق:!
منفی در منفی نمیشه مثبت,می‌شه کثافت…!!!
همین!







+ تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 | ساعت18:49 | نويسنده یه دختر |


بعضی وقتا وقتی حواسمون به خودمون جمع میشه خودمونوجایی پیدامی کنیم که اونجارو

نمی شناسیم ولی جایی هست که ماقرارداریم جایی هست که بارویاهایی که ساختیم

یکی نیست جایی هستیم که نبایدباشیم..ولی ...هستیم

بعضی وقتاوقتی زندگیمونوخوب نگاه می کنیم دنبال خودمون می گردیم نمیدونیم

چرامن ..دیگه من نیسم یکی دیگه ست که هیچ نسبتی باخودمون نداره

بعضی وقتااونقدرازچیزی که می خواستیم فاصله می گیریم که هی خداخدا

می کنیم خواب باشیم تورویاباشیم ولی نمیشه حقیقتورویاتعبیرکردچون چه بخوایم چه نخوایم

جزیی ازموقعیتیه که توش هستیم وبایدباهاش سرکنیم یااگه خیلی بلدیم تغییرش بدیم

بعضی وقتا وقتی توآینه نگاه می کنیم می فهمیم که چقدکج رفتیم درحالی که راه درستومی دونستیم

بخودمون می گیم چراگول سرابی که توووبیرهه بودوخوردیم وفقط چراهایی

تووذهنمون هست که همشون بی جواب می مونن ...بی جواب......

بعضی وقتا وقتوگم .می کنیم من حداقل این جزاززندگیرودوس دارم چون نمی فهمم اونروزیاحتی اونلحظه

چقدازخودم جداشدم چقدرازین دنیادل کندم

بقول یکی خودمون ازهمه مهم تریم ولی هیچ وقت اینونمی فهمیم تاوقتی قلب

توسینمون هست خودمون تووحاشیه ایم حتی اگه بخودمون دروغ بگیم

یه دختر.


+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 | ساعت22:26 | نويسنده یه دختر |


من خوبم


روزها هم همه دارند عبور می کنند به آرامی


باز هم می گویم من خوبم


همه چیز عالیست


تنهـــا


نمی دانم 


از خدا پنهان نیست


از شما چه پنهان


چند روزیست خنده هایم به گریه ختم می شود


گریه هایم به سکوت . . .


چند روزیست که فکر می کنم خوشحالم


هیچ چیز کم نیست


فکر میکنم که دیگر فکر هیچ چیــــــز با من نیستــــ


چند روزیستــــــــــــ


که


روزهــــــــــایم


دیگر روز


نــــــ . یــــــــ . ســــــــــ . تـــــــــ . . .


امــــــــا


من ...


خوبم . ..



+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 | ساعت20:52 | نويسنده یه دختر |


 مـטּ تنهآ کمـﮯ مُتفآوتـم وقتـﮯ 


تمام دردهاﮮ دنیا  روﮮ شانـﮧهآﮮ 


دخترانـﮧاَم کوه مـﮯشود . . .  و


من به پهناﮮ تمام کوه پایه ها  لبخنـــــد مـﮯزنم


+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 | ساعت20:39 | نويسنده یه دختر |


گاهی آنقدردل راپرمی کنیم ازهیچ که به هیچ بودن دل می بندیم

به تهی بودن عادت می کنیم و هیچ وقت به دنبال خودی که حقیقت خودمان است نیستینم
سخت است دل کندن ازهمه تهی بودن ها زیراهیچ کس دوس نداردحقیقت تلخ

پوچ بودن رابپذیرداین روزهابلیط دروغ های شیرین بیشترازحقیقت تلخ بفروش می رسد

ولی هرلحظه بااسترس به دنبال روزی که مجبورمیشویم حقیقت رابپذیریم پیش می رویم

هرلحظه به دنبال دروغ های شیرین تر هستیم تاازترسمان کم شود

اماهی چ وقت به این فکرنمی کنیم تاکی بایدبیر اهه رفت و دانسته خودرابه

ندانستن بزنیم؟!!!

کاش حرف هایم فقط رنگش زیبانباشدتاهمه راجذب کند...کاش باعمل

به حرف هایمان مارابشناسند...کاش دردوراهی های زندگی بیراهه رابشناسیم.....


+ تاريخ یکشنبه بیستم مرداد 1392 | ساعت16:13 | نويسنده یه دختر |



+ تاريخ یکشنبه بیستم مرداد 1392 | ساعت15:57 | نويسنده یه دختر |


ياد داشته باش:

من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.

و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.

و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.

ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.

مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.

مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.

چرا که ما هر دو انسانيم.

اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.

تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.

قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.

دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.

حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.

دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.

چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.

من قابل ستايشم و تو هم.

يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.

به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى ،

همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار ، اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى ، و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند.

مهاتما گاندی


+ تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1392 | ساعت22:30 | نويسنده یه دختر |


سی روزچه طورگذشت نمیدونم ولی هرچی که بود


به حال من خوب نگذشت


+ تاريخ جمعه هجدهم مرداد 1392 | ساعت22:17 | نويسنده یه دختر |


بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است


وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،


که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…




+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 | ساعت16:53 | نويسنده یه دختر |


هـی روزگـار

مـَن به دَركــ

خـودت خـَسته نـَشُدی

از دیدن تـَصویر تكـراری دَرد كشیدَن مـَن ؟


+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 | ساعت16:42 | نويسنده یه دختر |


نمیدونم چرانمی تونم آروم بگیرم دلم می خوادحرف بزنم ولی نمیتونم

دلم کسی رو می خوادکه نمی فهمه که هنوزمن گفتنش مونده

کاش میشددلوکندانداخت دورولی نمیشه

حتی پیش کسی که رفیقم میدونم نمیتونم دهن بازکنم حرفای ایندلو

بریزموبیرون آخه اون چه گناهی کرده که شده رفیق من

بهتره بازم مثل همیشه همه چی تودلم باشه من باشمودلم

من باشموبازم نقش بازی کردن واس مردم این دنیاکه نکنه نمک

بپاشن روزخمم هیجکس به دنبال درمون دردکسی نیست ولی تابخوای

میزنن دقیق وسط قلبت که کاملاخم شی و پرچم سفیدو بگیری بالا

اززمینوآسمون واسم مسریزه معنیش خیلی کوچیکه اگه من نخوام

انقدزمینوآسمون بهم لطف داشه باشن بایدبه کی پناه ببرم؟

هه بدرک هرچه باداباد......



+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 | ساعت15:51 | نويسنده یه دختر |


کارمـــان به جایــی رســـیده که طـــوری بایـــد دلتنـــگ شـــویم

که به کســـی بـــرنخـــورد ..!!


+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 | ساعت15:26 | نويسنده یه دختر |


دلم


..... دل منم برای دلم تنگ شده خیلی تنگ شده گمش کردم دلمو می گم نمیدونم کجاست


چراخودشوبهم نشون نمیده ...نمیدونم چرانمیادتابشم همون یه دختر که خیلیلا میشناختنشوکسی


به این حال نمی شناختش...یادم آخرین باری که دلم به حال دلم سوخت بهش گفتم برو


من به دردت نمی خورم برو من بدزجرت میدم ..به دلم گفتم چشاشوببنده و منو فراموش کنه...عشقو


فراموش کنه ...آدم بی دل بی غم نیست ولی بی درد..نمیدونم چرامن اینجورنیستم...و قتی این دلم عشقو


شناخت بایدچشاشومی بستم بایدبراش لالایی می خوندم که بخوابه که نبینه شیرینی اون لحظه


که ببینه دل تنگی بعدشو ولی نبست ..موند...موندو بدموند....


ماآدمای این دنیا انقد دورخومون می چرخیم که وقتی یکیرومی بینیم زیادوقت نداریم باهاش باشیم


چون داریم می چرخیم چون به دلمون بایدبدیمتواین دورکه چرخیدم دیگه اونی رو که تودورقبل بوددیگه نیست


بایدبه دلمون یادبدینم که وقتی بحث زندگی باشه بحث عشق باشه زندگی میشه ریاضی


عشق دوتاآدمم میشه که دوتاخط موازی که هیچ وقت بهم  نمی رسند مکگه اینکه یکی بشکنه


البته اگه بذارن بشکنه....




+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 | ساعت19:53 | نويسنده یه دختر |


قلب عزیز لطفا خفه شو و در همه کار ها دخالت نکن


همان که خون پمپاژ کنی کافیست.


+ تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 | ساعت19:32 | نويسنده یه دختر |



 من از این پس به همه عشق جهان می خندم


به هوس بازی این بی خبران میخندم


هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم


خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است


کارم از گریه گذشته به آن میخندم


+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 | ساعت16:53 | نويسنده یه دختر |


دلــــــــــم رسیدن می خواهــــــد...!!!


بارانی ات را بپوش و در آغوشم بگیر... ابر ابر گریه دارم!!!


زور بخت آزمایی ما گاه به بخت زور آزمایی ما بند میشود.


انگشتانم رافرو می برمدر چشمانم


این سداگر فرو بریزددنیا رااب خواهد برد...


 بی تو... خانه ام را... شناسنامه ام را... گهواره ام را  پیدا نمی کنم...


بگذار گورم را هم گم کنم...


راهی را که روزی با هم به شتاب رفته بودیم


حالا به تنهایی باز می گردم اما این بار آهسته تر از همه چیز


شاید یک روزی دوباره برگردی... اما من دیگر... تکرار نمیشوم !تازه میشوم...


دلم درد می کند انگار خام بودند خیال هایی که به خوردم داده بودی


سالهــــــــــا دویده ام؛ با قلبـــــــــی معلق و پایـــی در هــــوا...


دیگــــر طــاقت رویاهــــایم تمــــــــــام شده است!


دلم؛ دلــــــــــم رسیدن می خواهــــــد...!!!


نپیچان

این کلمات بیچاره را

فقط بگو دوستم داری یا نه؟


ادامــه مطلــب

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 | ساعت16:32 | نويسنده یه دختر |


دلشوره ی نمیدونی چیرو دارم خیلی حسی بدیه هرلحظه منتظره یه اتفاق واس عزیزام یاشاید


واس خودم هسم ....نمیدونم چیه هرچی که هست کاش بخیربگذره و بره توحساب هپروت این ماه


دلشوره داشن حس خیلی گنگی نه ازغافلگیرشدن خوشم میادنه ازین دلشوره ی چرت


کلاهیچ چی جای خودش نیست به یکی دلشوره بده که کاری ازدستش بربیاددیگه!!!


اه اه اه



+ تاريخ جمعه یازدهم مرداد 1392 | ساعت23:28 | نويسنده یه دختر |



خدایا ...

 


فقط تو می دانی که در این شبهای پر تکرار چه آرزوها به سر دارم...


آرزو دارم که سر بر زانویت بگذارم ...


دیگر دنیایم بس است ...


دیگر گناهم بس است...


دیگر عذابم بس است...


خسته ام ...


خسته از نامهربانی این چرخ فلک ...


دستم را بگیر که دیگر طاقت ماندن ندارم...


صدایم کن ...


صدایم کن ...



+ تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1392 | ساعت15:24 | نويسنده یه دختر |


 

 

هوا چقدر خوب و دونفره ست !من هستم و خدا . . .



+ تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1392 | ساعت15:15 | نويسنده یه دختر |



 چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرك می كنند


نه به حرفی دلی را آلوده


تنها به شمعی قانعند


و اندكی سكوت...


+ تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1392 | ساعت19:45 | نويسنده یه دختر |


خدایابدم میادازهمه ...من جام اینجانیست خودت شاهدی تواین شبابهم داره چی میگذره

خودت داری می بینی که چیزی دیگه ازم نمونده مگه نمی بینی؟یه دخترچی می خوادازت که خواستش

دیده نمیشه ها؟چی می خوام ....حتی نمیذاری تواین شباتوخونه ی خودت گریه کنم خالی شم

چرانمیذاری این بغض لعنتی بریزه چرانمیذاری سبک شم...آروم شم...مگه نمی گن این شباواس همینه پس کو؟

خدایایاخلاصم کن یا تیرخلاصوبزن مگه بندت چقدتوانم داره ...چقدرصبرداره....خدایامی بینی و ساکتی

مگه امتحانموپس ندادم بابادکترای این این امتحانوگرفتم بسه توروبه علی بسه......

دیگه تواین دنیاگم شدم ..نیستم...من یه دختر چندسال پیش نیستم بذاربیام دیگه نمی خوام باشم

هه انقدحسرت اونی رو خوردم که راحت باهات حرف میزنه و راحت حاجتشومی گیره ولی من چی تاکی

بایدبشکنم تامنم ببینی....خدایاصبرم بده اگه این بلاتکلیفی هنوزادامه داره صبرم بده...اگه این پوچ بودن

 هنوزادامه داره توان بده خم نشم...اگه این جاده ای که دارم میرم سرابه بهم نشون بده

خدایاازهمین اول منوبه اخرنرسون..خدایامنوببین...


+ تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1392 | ساعت18:15 | نويسنده یه دختر |


تواین شب ها دعاکنین واس همه

اگه لابلای دعاهاتون یادمنم افتادین به خدابگین صدای منم بشنوه.

التماس دعا

یه دختر.


+ تاريخ شنبه پنجم مرداد 1392 | ساعت20:33 | نويسنده یه دختر |



+ تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1392 | ساعت17:56 | نويسنده یه دختر |


زمانی که کودک بودم حسرت خواهری رامی خوردم که دیگرکسی مواظبش نبودکه زمین نخورد..که دستش رابگیرد

حسرت ادم بزرگ هایی رامی خوردم که هرچه می خواهندمی خرن و هرکاری دلشان بخواهدانجام میدهند

حسرت دنیایی رامی خوردم هنوزبرای من بزرگ بودزیرامن کودکی بیش نبودم ولی هرچه که بودطالب آن دنیا

بودم...طالب قدهای بلند...خواهان تنهابودن ودیده نشدن....دنیای کودکی خودرانمی دیدم زیرااحساس می کردم

خسته کننده است باخودمی گفتم نمی شودباعروسک هایم دنیایم رابسازم این جابرای من تنگ است

من دنیای آدم بزرگ هارامی خواهم ...ولی آن روزهانمی دانسم که من بهترین دنیارادارم که همین

آدم بزرگ ها خواهان برگشتن به آن هستن...زندگی گذشت ...عمرگذشت...کودکی گذشت و وارددنیایی شدم

که بی صبرانه منتظرش بودم ....این  دیگرخواب نبودمن بزرگ شده بودم ویکی ازهمین آدم بزرگ ها بودم

ولی درکودکی کسی به من نگفته بودکه بزرگ بودن...بزرگ شدن تاوان داردهمانندبچگی بازی نیست

عروسک هایش واقعی هستن ...عروسک هایش توهستی...کسی به من نگفته بوداینجازخم هایش همانند

کودکی نیست که بابوس مادروآغوشش التیام یابد...کسی به من نگفته بودشکستن های اینجاکمرشکن

است سخت می شوددوباره ایستادوسیاهی جاده راپشت سرگذاشت...ولی باهمه ی این ندانستن ها

و نگفتن ها من وارداین دنیاشدم والان جزیی  ازاین دنیاهستم پس بهتراست سعی کنم زخم نخورم ..نشکنم.

گرگ نباشم ولی تامی توانم زندگی را و جاده ی زندگی رابه میل خود هدایت کنم تاطی شود...

نبایداجازه دهم که زندگی این آدم بزرگ ها مراافسارگریخته کند..بایدببینم که هستم....چه می خواهم

و مقصدم کجاست..کاش درکدوکی هایم به اندازه ی کافی کودکی میکردم زیرااین دنیابازگشت ندارد....


+ تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1392 | ساعت19:18 | نويسنده یه دختر |


خنده برلب میزنم تاکس نداند راز من 

ورنه این دنیا که مادیدیم خندیدن نداشت


+ تاريخ چهارشنبه دوم مرداد 1392 | ساعت19:2 | نويسنده یه دختر |


دوره ای شده که وقتی کسی اشتباه کردبایدیگی

من معذرت می خوام که شما اشتباه کردی!!!


+ تاريخ سه شنبه یکم مرداد 1392 | ساعت15:44 | نويسنده یه دختر |


Pro.f/ Em/ Home

Archive

فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392

links

حرف حساب
یه دخترتنها
انجمن روانشناسی خلخال
pesaresport
چرا؟؟؟???why
ادم چقدمیتونه بیکارباشه دیگه!خخخ
♥ℒℴѵℯ♥
مژی
این نیزبگذرد...
مهم نیست
ضدعشق
دنیای من
زندگی همین لحظه هاست
دلتنگی عاشقانه
☻ツ☺خنده دیوونه☻ツ☺
بدوخنده
تنها
کلبه ی خنده
وبلاگ حریص
قول میدی اون دنیابامن باشی؟
همه کاره
بن بست عاشقان
بغض
غزل عاشقی
کلبه ی عشق سرخ
حرفی برای گفتن(جملات زیبا و ادبی)
شیما
به یادآرزوهایم
فقط خنده
کهکشان....
دودخترخاله
BEST GIR
ⓐⓢⓗⓘⓨⓐⓝⓔ
خدایا دوستت دارم...
همه چی
انجمن علمی تفریحی پارسه
اشعار زیبا
همه جوره
نه شیرینم نه لیلی...!
کلبه تنها رفیق عاشق امیر880 ✿◕ ‿ ◕✿
خودمن
عــ♥ــشــ♥ــق بی تو معنا ندارد
تنها
♥♥♥ ABAN BOY ♥♥♥
امیرحسین و دوستان
انتظار
یالان وب
دختری که میخواست فرشته باشد

Designed by



<